|
باز هم حرکت انگشتانم بر صفحه کلید ... باز هم همان حرف های همیشگی؟؟؟؟ آخربا که بگویم از خواب های آشفته ای که رهایم نمی کنند؟ خواب هایی که حضور تو در گوشه گوشه آن حکایت از حجم وسیع بودن تو در داستان زندگی من است ولی ای کاش هر شب و هر دفعه با رفتن ناگهانی ات از خواب نمی پریدم آری هر شب در خوابم تو می روی و من می مانم و هزار سوال بی جواب بی آنکه خطایی از من سر زده باشد مرا منع کرده ای از نوشتن این حرف ها ولی کاش می توانستی درک کنی چه می کشم بدجور بین زمین و هوا معلقم دستم به جایی نمی رسد نه به زمین نه به هوا......... امشب بد دلم گرفته است نمی دانم دلیل لغزش ناخودآگاه قطرات اشکم چه بود که این گونه غافلگیرم کرد؟ و شاید تنها راه برای خالی شدن همین نوشتن است خدا کند امشب پایان خوابم تو هم بمانی بودنت را دوست دارم حتی در خواب ولی افسوس که خیلی وقت ها آن را از من دریغ کرده ای....... همیشه یا رفته ای یا تو را از من گرفته اند نمی دانم عزیز چه کسی را دزدیده ام که همه می خواهند عزیزم را بدزدند؟ همیشه ترسیده ام شاید به همین دلیل است که نام تو را به اسم......ثبت کرده ام تا یادم بماند تو خاطرخواه زیاد داری و من نباید زیاد سخت بگیرم ترسم از روز سیاهیست؛بیایی و چه سود........ دلم گرفته بود اگر حرفی زدم که خاطرت پریشان شد به اشک هایم ببخش + نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388 21:36 توسط عاشق بهار |
شبیهه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟ خداحافظ ، تو ای بانوی شب های غزل خوانی خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !! + نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388 22:51 توسط عاشق بهار |
گاه گاهي که دلم مي گيرد + نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388 22:33 توسط عاشق بهار |
در آغوشم بگیر امشب٬ من از کابوس می ترسم نذار بارونی شم٬بارون! از اقیانوس می ترسم بازم از چشمت افتادم٬ برو این آخرین درسه نبر رویات و از خوابم دلم تنهایی می ترسه نگو باید خودم باشم٬ میمیرم بی تو با هزیون کمک کن نازنین من٬ گرفتاره دل مجنون نگو رسم زمون اینه٬ گلاب و آب و آیینه نرو تنها می شم بی تو٬ بری هر لحظه نفرینه خودم دیدم خودم خواستم٬ خودم کور شم الهی زود خودم گفتم هوای تو٬ هوای پر کشیدن بود نذار تنها بشم امشب٬ بغل کن آرزوهامو ندیدم چیزی از امروز٬ بساز دنیای فردامو + نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 16:38 توسط عاشق بهار |
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 15:57 توسط عاشق بهار |
تولد عشقم بود کلی راه رفتم که بهش تبریک بگم اما... گفت که کسایی بهتر از من داره... من فقط گفتم خوشبخت بشی... اون دیگه چیزی نگفت... + نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388 20:41 توسط عاشق بهار |
تولدت مبارک!!! بقیه ی عکسها در ادامه ی مطلب تقدیم به توبهار من که بارفتنت زندگیم تبدیل به خزان شد + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 18:28 توسط عاشق بهار |
میدونی کی فهمیدم که تو بلاخره یه روز ولم میکنی؟؟؟ اون روز تو پارک یادت که هست؟؟؟ بهت گفتم بهار نرو گفتی باید برم گفتم بهار یه مقدار دیگه صبر کن گفتی نه، چقدر اصرار کردم ؟؟؟اما رفتی... من همونطور نشسته بودم ضل زده بودم به جلو هی یه چیزی بهم میگفت پاشو رفت برو دنبالش خیلی با خودم کلنجار رفتم میخواستم نیام دنبالت میدونی چی باعث شد بیام؟؟؟ فقط چون تو اونجا تنها بودی غرور و غیرتم بهم اجازه نداد تو به خاطر من اومده بودی اونوقت من تنهات بزارم؟؟؟؟ نه امکان نداره بلاخره هرچی که نباشه مثلآ من عاشقتم دیگه!!! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 8:13 توسط عاشق بهار |
اونی که میگفت بمون کنارم واسه همیشه پس کوش کجاست...؟؟؟ اونی که میگفت دوریت خیلی تلخه مگه میشه پس کوش کجاست...؟؟؟ کی بود که میگفت گل سر سبد منی همیشه پیشم بمون یادم نمیره قلبمو شکستی مثل شیشه نامهربون...!!! باورم نمیشه حرفات همه نیرنگ و دروغ بود گریه هات فقط یه بازی تو دلت خیلی شلوغ بود...!!! + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 14:23 توسط عاشق بهار |
سلام
میدونم خیلی از اون چیزی که تو ذهن هم از هم تجسم میکردیم به هم ریخت اما هیچ چیزی تو و یاد تورو از من جدا نمکنه من تو این قضییه مقصرم اما تقصیر تو هم از من کمتر نیست هر دومون اشتباه داشتیم قبول دارم که خیلی چیزهای من برای تو ناشایست بود اما یادت باشه تو هیچ وقت هیچ مرزی برای هیچ چیز قائل نشدی باور کن من حتی کاملآ از اخلاق تو آگاهی نداشتم تو هیچ وقت نگفتی که چه چیزایی ممکنه ناراحت یا دلخورت کنه من چندین بار بهت گفتم وجود دارن مسائلی که من و خانوادم اونا رو بد نمیدونیم اما ممکنه شماوخانوادت اونارو خوب ندونین این یه مسئله ی عادیه خانواده ها با هم تفاوت دارن این قضیه رو میشه با صحبت حل کرد.من درباره ی مشکلات چندین بار بهت گفتم گلم اگه از چیزی ناراحت میشی بهم بگو تا حلش کنم چندبار گفتم گلم نذار اگه از چیزی ناراحتی جمع شه تو دلت،گفتم یا نگفتم میدونی برای چی بود برای این که یه روزی اینجوری نشه،یه روز اینجوری نشه که حتی حاضر نباشی شماره ی منو تو گوشیت ببینی!!! + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 14:2 توسط عاشق بهار |
بايد فراموشت کنم...؟؟؟ چنديست تمرين مي کنم من مي توانم ! مي شود ! آرام تلقين مي کنم حالم ، نه ، اصلا خوب نيست .... تا بعد، بهتر مي شود .... فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم من مي پذيرم رفته اي و بر نمي گردي همين !!! خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم کم کم ز يادم مي روي اين روزگار و رسم اوست ! اين جمله را با تلخي اش ، صد بارتمرین مي کنم ... + نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388 11:56 توسط عاشق بهار |
عشق مثل آب میمونه میتونی اونو تویه دستات قایمش کنی اماآخرش یه روزدستت رو باز میکنی میبینی نیست!!! قطره قطره چکیده بی اینکه بفهمی.فقط احساس میکنی کمی دستات نم ناکن این همون رطوبت خاطره هاست که بر جای مونده !! ای کاش دستمو محکم نگه میداشتم تا شما نری حالا چکار کنم بی شما تو این بیابون بی آبه تنهایی؟؟؟ چقدر بده آدم مجازات شه وقتی نمیدونه جرمش چییه من حتی نمی دونم چکار کردم که این بی مهری مجازاتشه؟؟؟ بی وفا.....!!! افسوس که قصه ی مادر بزرگ راست بود و همیشه یکی بود و دیگری نه...!!! + نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388 10:29 توسط عاشق بهار |
شد کوچه به کوچه جست و جو عاشق او شد با شب و گریه رو به رو عاشق او پایان حکایتم شنیدن دارد من عاشق او بودم و او عاشق او + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 22:41 توسط عاشق بهار |
زلیلی من شنیدم یا علی گفت به مجنون چون رسیدم یا علی گفت كه این وادی دارالجنون است كه هر دیوانه دیدم یا علی گفت + نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 13:12 توسط عاشق بهار |
این متن رو داخل وبلاگ رد پای عشق دیدم هرگز از كسي كه تنهاتون ميذاره و ميره خواهش نكنين برگرده..كسي كه به اين سادگي ميذاره و ميره حتي اگه بياد دوباره يه روزي ميره و اين بار براي هميشه..قدر جووني تونو بدونين..حيفه با اشك و آه و حسرت تلف شه اونم به خاطر يه آدم خاكي..منم اين روزا رو گذروندم.اما حالا مي بينم هيچ كس جز خدا ارزش اشك هاي ما رو نميدون..خودت و احساست رو ارزون نفروش... + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 15:34 توسط عاشق بهار |
شعری که جوشید از دلم اینبار باشد مال تو. احساس شیرین دلی تبدار باشد مال تو. از من بریدی بی سبب من هم گذشتم از دلم . پاینده باشی سهم این ایثار باشد مال تو. باشد برو بی اعتنا تنها رهایم کن ولی قلبی که مانده پشت این دیوار باشد مال تو. چیزی ندارم من دگر جز یک رمق جان در بدن . حتی همین این یک رمق صدبار باشد مال تو. جز شعر چیز دیگری در چنته ام پیدا نشد قابل ندارد این غزل بردار باشد مال تو. + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 14:22 توسط عاشق بهار |
اي نشسته درخيال من، فراموشم مكن
با فراموشي و تنهايي، هم آغوشم مكن زندگاني مي كنم چون شعله با خود سوختن زنده ام با سوز و ساز خويش، خاموشم مكن مي تراود تا شراب بوسه از جام لبت از شراب تلخ تنهايي قدح نوشم مكن دودم و از شعله دارم دامني رنگين به بار اين شرر از من مگير از نو سيه پوشم مكن چون صبا در جستجوی خود به هر سويم مكش همچو گيسوي سياهت خانه بر دوشم مكن اين دل درد آشنا را در شرار غم بسوز هر چه مي خواهي بكن اما فراموشم مكن!!! + نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 14:7 توسط عاشق بهار |
به چه میخندی تو!!؟ به مفهوم غم انگیز جدائی!!؟ به چه چیز؟؟؟ به شکست دل من یا که به پیروزی خویش!!؟ به چه میخندی تو!!؟ به نگاهم که چه ساده تورا باور کرد!!؟ یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد!!؟ به چه میخندی تو!!؟ + نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 13:19 توسط عاشق بهار |
پرسيد که چرا دير کرده است ؟ نکند دل ديگري اورا اسير کرده است ؟ خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تاخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است... خنديد به سادگيم آينه و گفت احساس پاک تورا زنجير کرده است! گفتم ازعشق من چنين سخن مگوي گفت : خوابي سالها دير کرده است... در ايينه به خود نگاه ميکنم آه عشق او عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است + نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 12:32 توسط عاشق بهار |
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم دوستتدارم روزی از عشقت ۸۰ صفحه نوشتم دوستت دارم تو خود اینچنین خواسته بودی این تنبیهه کسی بود که دوستت داشت هزاران بار نوشتم دوستت دارم اما!!! تو هرگز نفهمیدی چقدر دوستت دارم حال اینکه تو حتی حاضر نبودی یک بار این کلمه را برای من بنویسی و این بود فرق عشق من و تو... + نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388 11:58 توسط عاشق بهار |
تو مرا می فهمی من تورا می خواهم و همین ساده ترین قصه یك انسان است تو مرا می خوانی من تورا ناب ترین شعر زمان می دانم و تو هم می دانی تا ابد در دل من می مانی + نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388 21:40 توسط عاشق بهار |
گفتی که به احترام دل باران باش باران شدم و به روی گل باریدم گفتی که ببوس روی نیلوفر را از عشق تو گونه های او را بوسیدم گفتی که ستاره شو و روشن کن من هم چو گل ستارها تابیدم گفتی برای باغ دل پیچک باش بر یاسمن نگاه تو پیچیدم گفتی برای لحظه ای دریا شو دریا شدم و تورا با ساحل دیدم گفتی بیاو لحظه ای مجنون باش مجنون شدم و زدوریت نا امیدم گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز گل دادم و با ترنمت روییدم گفتی که بیا واز وفایت بگذر از لحن بی وفایت رنجیدم گفتم که بهانه ات برایم کافیست معنای لطیف عشق را فهمیدم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 16:1 توسط عاشق بهار |
تو به من می گفتی: به جهنم که تو با آن دل دیوانه ات عاشق شده ای! و به من بخشیدی،دوزخ چشم پر از خواهش و پر شورت را که ز چشمان غریبی دل و دین می بردند تو به من می گفتی: حرف هایت همه اش از سر یک خودخواهی ست و نفهمیدی من چه مسیحانه و معصوم برایت مردم! تو به من می گفتی: بازی عاشقیت را به سر انجام رسان،تو مرا می بازی.... و من از روی نگاهت خواندم که تو را یکسره در پای همه خاطره ها باخته ام. تو بدی میکردی و من از روی نیازم به تو می بخشیدم! و نمی فهمیدم..... این عذاب من ویران شده ی تنها بود یا عذاب تو که هر روز مرا رنجاندی! و صداقت همه ی لازمه ی عشقی بود که تو از این دل دیوانه دریغش کردی تو به من می گفتی: عشق یعنی غل و زنجیر اسارت بر قلب! و من ساده گمان می کردم همه سنگینی قلبت، ز همین زنجیر است و نمی دانستم غل زنجیر تو معنای خیانت... دارد......!!! + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 16:1 توسط عاشق بهار |
تو هم با من نمی مانی، برو بگذار برگردم دلم می خواست می شد، با نگاهت قهر می کردم برایت می نویسم،آسمان آبی است دلتنگم و من چندی است، دارم با خودم، با عشق می جنگم اگر می شد برایت می نوشتم روزهایم را،و سهم چشمهایم را، سکوتم را، صدایم را اگر می شد برای دیدنت دل دل نمی کردم همیشه بت پرستم ، بت پرستی سخت وابسته خدایش را رها کرده به چشمان تو دل بسته تو هم حرفی بزن، چیزی بگو، هر چند تکراری بگو آیا هنوزم مثل سابق دوستم داری؟ خودم می دانم از چشمانت افتادم ولی اینبار بیا خورده هایم را؛ از زیر دست وپا بردار + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 15:57 توسط عاشق بهار |
سلام دختر شاعر چگونه ای ـ چندی؟ + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 15:55 توسط عاشق بهار |
تهایی نمناک و بارانی پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه های ابی احساس تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد ، من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 15:53 توسط عاشق بهار |
0000000 0000000 دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل کنم... به فاصله ها فکر نمیکنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام کنم....رد احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...........چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با من نیستی؟؟آره!خودت میدونی....میدونی که همیشه با منی....میدونی که تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....آخه...تو،توی قلب منی...آره!تو قلب من....برای همینه که همیشه با منی...برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میکنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل کنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میکشم....دستامو که بو میکنم + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 15:57 توسط عاشق بهار |
تقدیم به عشق عزیزم + نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388 23:6 توسط عاشق بهار |
عشق را با تو تجربه کردم ، اميد به زندگي را در تو آموختم محبت را در قلب تو يافتم ، اي شاپرک شبهاي تنهاييم با هر تپش قلبم مي گويم دوستت دارم + نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388 23:4 توسط عاشق بهار |
آسمان وقف نگاهت گل من، مانده ام چشم به راهت گل من، هر كجا هستي و باشي گويم، كه خدا پشت و پناهت گل من... + نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388 22:59 توسط عاشق بهار |
|
| ||||||